31.

 

وبلاگ  *از من چقدر شبیه تو زاده می شود*

با شروعی مجدد به روز می شود

30.

عزیز آن روزها

گناه من بود

که سیب نارس این راه نرفته را

چنان حریص گونه به کام کشیدم

وگرنه ...

تو را چه به من !

مرا چه به دیوانگی !

تو ...

29.

امروز هم گذشت

و من هنوز نمیدانم

 چگونه می توان هجوم خاطرات را پاک کرد

تحمیل کلمه را بر حنجره ، بر دهان پاک کرد

رویا را چگونه می توان از ذهن دزدید

یا که زبان تصویرش را برید

و کلمه را چگونه می توان

 در تالابهای پیچ در پیچ جمجمه با طناب رگها به دار زد

و چشمه های شفاف اشک را خشک کرد

چگونه می توان لمس لزج تنهایی را از پیکر اتاق زدود

تو ...

28.

باران و باد و موج و سنگ و ساحل ...بخاری که محو می شود جلوی صورت آدم ها 
باری که از دوشم برداشته می شود،نفسی که می آید، و تمام دنیا که یکجا می نشیند توی تصورم ترسی که هست، ترسی که نیست.
حرفی که هست، حرفی که نیست. کسی که هست، کسی که نیست...
همیشه وقتی انس گرفته ای با محوی افق، آن آخر خاکستریِ دریا، صدایت می زنند.
چای با خیال. لبخند با سکوت. تمامش همین است.
شبیه پایان بندی صامت یک فیلم ، یا همچو چیزی!

تو ...

27 .

یه وقتهایی باید بی رحم باشی

نه با دوست

نه با دشمن

بلکه با خودت

و چه بزرگ ات میکنه ...

 اون سیلی که خودت می خوابونی توی صورت خودت !!

تو ...

26.

رفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حسی که

تو را

دوست

میداشت !

تو ...

25.

بزرگترین حیله ام تویی!
...
وقتی تلخی حقیقت چشمانت را
بی خیال شیرینی لب هایت خواهم شد!

تو ... 

24 .

می گفت :

پای رفتن ندارم

راست می گفت

با سر رفت !

تو ...

23.

شعرم نمی آید...
یا لااقل چند واژه ای
که خالی ام کند!
...
می ترسم امشب
صفحه آرامشم
زیر فشار خطی خطی های خیالت
پاره شود!
...
آری می ترسم از جوهر خیالی
که خودسر دفتر روزگارم را
سیاه خواهند کرد!
تو ...

22.

به خاطر آور زنی را که هر شب

از خانه ی تو تا سر خیابان اصلی

زندگی اش را دود میکند

و کلمات را مجبور میکند

تا در شعرهایش بی آبروی تو ... شوند

زنی که به سایه ی تو زل میزند

و به سایه ی بی کس خود مُسکن میدهد

تا از پارادوکس بودن "او" در کنارت دق نکند

زنی که تنها در سایه ی پرده ی اتاقت تو را می بیند

و غبطه میخورد به آن سوم شخصی که

دست در گردن تو دارد

زنی که از تنهایی خود بیرون میزند و

به پنجره ی اتاق تو میرسد

عابری حواس پرت

که مقصد برایش همیشه کوچه ی خانه ی توست

بیچاره کسبه ی محل

نه بیچاره زن ...

که خود را ساکن محله ی شما جا زده است

تو به کافه ها ی مشترک برو

بهانه نیاور

بگذار حساب قهوه ها و سیگارها از دستت در برود

خیالت راحت

او هم قول میدهم

همین روزها از فال قهوه ات هم حتی

سر و کله اش را بدزدد

تا ضیافت نیکوتین و کافئین برایت زهر مار نشود

فقط قول بده امشب که به خانه بر می گردی

سایه ی او حواس چشمهایت را جلب کند

و بعد به این فکر کن که

این تمام دوست داشتن زنی ست

که عاشقی بلد نیست

 دوست داشتن های نیمه سوخته ایی

که تو را به حرف میگیرند

این زن مدتهاست

از کوچه ی تو ...

اسباب کشی کرده است

تو ...