31.
وبلاگ *از من چقدر شبیه تو زاده می شود*
با شروعی مجدد به روز می شود
وبلاگ *از من چقدر شبیه تو زاده می شود*
با شروعی مجدد به روز می شود
گناه من بود
که سیب نارس این راه نرفته را
چنان حریص گونه به کام کشیدم
وگرنه ...
تو را چه به من !
مرا چه به دیوانگی !
تو ...
و من هنوز نمیدانم
چگونه می توان هجوم خاطرات را پاک کرد
تحمیل کلمه را بر حنجره ، بر دهان پاک کرد
رویا را چگونه می توان از ذهن دزدید
یا که زبان تصویرش را برید
و کلمه را چگونه می توان
در تالابهای پیچ در پیچ جمجمه با طناب رگها به دار زد
و چشمه های شفاف اشک را خشک کرد
چگونه می توان لمس لزج تنهایی را از پیکر اتاق زدود
تو ...
تو ...
نه با دوست
نه با دشمن
بلکه با خودت
و چه بزرگ ات میکنه ...
اون سیلی که خودت می خوابونی توی صورت خودت !!
تو ...
حسی که
تو را
دوست
میداشت !
تو ...
تو ...
پای رفتن ندارم
راست می گفت
با سر رفت !
تو ...
از خانه ی تو تا سر خیابان اصلی
زندگی اش را دود میکند
و کلمات را مجبور میکند
تا در شعرهایش بی آبروی تو ... شوند
زنی که به سایه ی تو زل میزند
و به سایه ی بی کس خود مُسکن میدهد
تا از پارادوکس بودن "او" در کنارت دق نکند
زنی که تنها در سایه ی پرده ی اتاقت تو را می بیند
و غبطه میخورد به آن سوم شخصی که
دست در گردن تو دارد
زنی که از تنهایی خود بیرون میزند و
به پنجره ی اتاق تو میرسد
عابری حواس پرت
که مقصد برایش همیشه کوچه ی خانه ی توست
بیچاره کسبه ی محل
نه بیچاره زن ...
که خود را ساکن محله ی شما جا زده است
تو به کافه ها ی مشترک برو
بهانه نیاور
بگذار حساب قهوه ها و سیگارها از دستت در برود
خیالت راحت
او هم قول میدهم
همین روزها از فال قهوه ات هم حتی
سر و کله اش را بدزدد
تا ضیافت نیکوتین و کافئین برایت زهر مار نشود
فقط قول بده امشب که به خانه بر می گردی
سایه ی او حواس چشمهایت را جلب کند
و بعد به این فکر کن که
این تمام دوست داشتن زنی ست
که عاشقی بلد نیست
دوست داشتن های نیمه سوخته ایی
که تو را به حرف میگیرند
این زن مدتهاست
از کوچه ی تو ...
اسباب کشی کرده است
تو ...