![]() |
![]() |
|
|
نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
با هم قدم می زنیم با هم می خوابیم دلم که می گیرد آغوشش را باز می کند و بر گونه هایم بوسه می زند اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟! تنهاییم را می گویم... تو ... |
|
+ نوشته شده در
91/02/28ساعت توسط سپیده |
|
|
هر کسی رو می تونستم دوست داشته باشم !
اگه دوست داشتن رو از تو ، شروع نمیکردم تو ... |
|
+ نوشته شده در
91/02/25ساعت توسط سپیده |
|
|
مردمانـــــی هستند
که ای کــــــــاش نبودند تا ... یک دل سیــــــــــــــر تنهایی میکردیم! تو ... |
|
+ نوشته شده در
91/02/25ساعت توسط سپیده |
|
|
من یک زنم
و خوب میدانم وجود فراتر از ذهن ِ مردانه ات شدیدا لزوم حضورم را به رخ ات می کشد! تو ... *میلادت مبارک |
|
+ نوشته شده در
91/02/23ساعت توسط سپیده |
|
|
زن ...
بر روی دیوار بی عدالتیت نقشی دارد به قدمت حضور یک آدم تو ... |
|
+ نوشته شده در
91/02/23ساعت توسط سپیده |
|
|
خوب به چشمهایش نگاه کنید از نزدیک *روز زن بر تمامی زنان پاک سرزمینم مبارک |
|
+ نوشته شده در
91/02/22ساعت توسط سپیده |
|
|
بگذار یک حقیقت را فقط برایِ تو معترف شوم ... من کودکی را میشناسم که هنوز خیال را شفیره نشده تلخیِ واقعیت را پروانه شد ... به رویِ کاکتوسِ حقیقت بال گشود و میانِ دلهره یِ بودن و نبودنم اشک را با تجویزِ خودش ... رژیم گرفت شهد که نه ... زهر میمکد گلِ بودن را ... ببین ... کمی اینطرف تر به نوحه یِ خنده هایِ همین کودک ... عسلِ زندگیم در شیشه یِ عمر شکرک زد ... تسبیح به دست ... مخِ خدا را میزند تو ... |
|
+ نوشته شده در
91/02/20ساعت توسط سپیده |
|
|
توهم
توهمممممممم توهممممممم را دوست دارم کمی از جیره یِ شبانه هایت برایم پست میکنی؟ حدس میزنم که کوچ کرده اند پیله یِ اجتماع ما را تو ... |
|
+ نوشته شده در
91/02/19ساعت توسط سپیده |
|
|
روزی چشمانم با خورشید مچ می انداخت
امروز کیش و مات شده یِ ستاره ایِ رو به افول ... که فاصله اش از نردبامِ سنِ تمامِ آدمهایِ ... رفته و نرفته و خواهد آمد ِ زمینی ، بیشتر است . اصلا نمیخواهد کریستوف کلمپ شوی تمدنِ بکر اشکهایم را من تنها سرخ پوستی هستم که با سیلی ... جا به جایِ بدنش را سرخ کرده که تنها ساکنینِ سرزمینش ... عورتِ دردهایش را بی غرض نگاه میشوند ! تو ... |
|
+ نوشته شده در
91/02/17ساعت توسط سپیده |
|
|
سخت است ... اما بریل شود زیرِ دستانِ لمسِ دیگران سخت است... و تو را با نگاهِ پُر از ملامتشان ، ایستاده فرض کنند سخت است ... وقتی گاه و بی گاهِ تشنجهایِ منفردت بیا ... تو... |
|
+ نوشته شده در
91/02/16ساعت توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سالهاست ...
در خطوط کف دستانم سقوط کرده ام از فراموش شدن نمی ترسم |
| پیوندهای روزانه |
|
دوزخ من زنم لابیرنت دلقک نویس گسستگی زاغارت بهمن عطائی مسافر زمان بلور رویا میرزا قلمدون آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 |
|
RSS
|