تبليغاتX
عصیان خفته
نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
با هم قدم می زنیم
با هم می خوابیم
دلم که می گیرد آغوشش را باز می کند
و بر گونه هایم بوسه می زند
اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
تنهاییم را می گویم...

تو ...

+ نوشته شده در  91/02/28ساعت   توسط سپیده | 
هر کسی رو می تونستم دوست داشته باشم !

اگه

دوست داشتن رو از تو ، شروع نمیکردم

تو ...

+ نوشته شده در  91/02/25ساعت   توسط سپیده | 
مردمانـــــی هستند
که ای کــــــــاش نبودند تا ...
یک دل سیــــــــــــــر تنهایی میکردیم!

تو ...

+ نوشته شده در  91/02/25ساعت   توسط سپیده | 
من یک زنم
و خوب میدانم
وجود فراتر از ذهن ِ مردانه ات
شدیدا لزوم حضورم را به رخ ات می کشد!

تو ...

*میلادت مبارک

+ نوشته شده در  91/02/23ساعت   توسط سپیده | 
زن ...

بر روی دیوار بی عدالتیت

نقشی دارد

به قدمت حضور یک آدم 

تو ...

+ نوشته شده در  91/02/23ساعت   توسط سپیده | 

خوب به چشمهایش نگاه کنید از نزدیک
دستانش را بگیرید
آنقدر نزدیکش باشید
که گرمای نفس هایش را حس کنید
خوب عطرش را بو بکشید
موقع بوسیدنش از ته دل ببوسیدش
از ته دل ببوییدش
از ته دل لمسش کنید
از ته دل نگاهش کنید
از ته دل صدایش کنید
از تمام لحظات با هم بودن
نهایت استفاده را ببرید
روزی میرسد
و حسرت همه ی اینهایی که گفتم
در دلتان می ماند...

*روز زن بر تمامی زنان پاک سرزمینم مبارک


+ نوشته شده در  91/02/22ساعت   توسط سپیده | 

بگذار یک حقیقت را فقط برایِ تو معترف شوم ...

من کودکی را میشناسم که هنوز خیال را شفیره نشده تلخیِ واقعیت را پروانه شد ...

به رویِ کاکتوسِ حقیقت بال گشود
و میانِ دلهره یِ بودن و نبودنم
اشک را با تجویزِ خودش ... رژیم گرفت
شهد که نه ...
زهر میمکد گلِ بودن را ...

ببین ...

کمی اینطرف تر
به نوحه یِ خنده هایِ همین کودک ... عسلِ زندگیم در شیشه یِ عمر شکرک زد ...

تسبیح به دست ... مخِ خدا را میزند
که ، من اول ... من اول ...

تمامِ حافظ را به گروگان گیریِ شاخه نباتش باج میگیرد
تا تفسیرِ فالهایش نیستیِ او را مقدم شود به نیستیَم
آخ که چقدر خسته ام .........................................................

تو ...

+ نوشته شده در  91/02/20ساعت   توسط سپیده | 
توهم
توهمممممممم
توهممممممم را دوست دارم
کمی از جیره یِ شبانه هایت برایم پست میکنی؟
حدس میزنم که کوچ کرده اند پیله یِ اجتماع ما را

تو ...

+ نوشته شده در  91/02/19ساعت   توسط سپیده | 
روزی چشمانم با خورشید مچ می انداخت
امروز کیش و مات شده یِ ستاره ایِ رو به افول ... که فاصله اش از نردبامِ سنِ تمامِ آدمهایِ ... رفته و نرفته و خواهد آمد ِ زمینی ، بیشتر است
.
اصلا
نمیخواهد کریستوف کلمپ شوی تمدنِ بکر اشکهایم را
من تنها سرخ پوستی هستم که با سیلی ... جا به جایِ بدنش را سرخ کرده
که تنها
ساکنینِ سرزمینش ... عورتِ دردهایش را بی غرض نگاه میشوند !

تو ...

+ نوشته شده در  91/02/17ساعت   توسط سپیده | 

سخت است ...
وقتی به واژه هایِ زنده یِ دنیا صحبت کنی

اما بریل شود زیرِ دستانِ لمسِ دیگران

سخت است...
بودنِ بی سقف را به اجبار ، ویلچر نشین شده باشی ...

و تو را با نگاهِ پُر از ملامتشان ، ایستاده فرض کنند

سخت است ...

وقتی گاه و بی گاهِ تشنجهایِ منفردت
زیرِ دست و پایِ تشویشهایِ دیگران ... خرد ،خرد، خرد شود
و تو ندانی کدام تکه اش را به کدام تکه امید دهی ...؟

بیا ...
کمرِ بودنم هاشور خورده یِ شلاقِ همین دروغِ خاطره هاست
وگرنه دمِ ظهرهایِ خوشِ کودکیِ من ، بویِ شیطنتهایِ همیشه منتظرِ خوابِ مادر میداد
.
نه جانم
دیگر به حالِ دردهایم ، تخیل ، هیچ نسخه ای ندارد
نه عزیزِ من
درد ... تمامِ یکسره ام را اپیدمی شده
وقتی همین دستهایِ نحیف چنگ میشود زمین و زمان را ، به وقتِ هجومِ متجاوزش...
تو تحولِ واجها را کنکاش شو ...
کسی انتظار از تو را به نظاره ننشسته ...

تو...

+ نوشته شده در  91/02/16ساعت   توسط سپیده |